X
تبلیغات
خاطره بازی

باسلام

بنظرم در این ایام خانه تکانی دل از همه چیز مهم تره ..!!

از شما عزیزان پیشاپیش سپاسگزارم و منتظر نقدهای ارزشمندتان هستم

سپاس ...

images.jpg



تاريخ : جمعه دوم اسفند 1392 | 7:22 PM | نویسنده : مریم عمروانی |
سلام وقت همگی بخیر

دوستان و اساتید عزیز کتابداری لطفا نظراتتون رو بفرمایید...

فراخوان مشارکت در انتخاب شعار بیست و هفتمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران اعلام شد.



تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392 | 1:33 PM | نویسنده : مریم عمروانی |
از کفر من تا دین تو راهی به جز تردید نیست

دلخوش به فانوسم نکن، اینجا مگر خورشید نیست

با حس ویرانی بیا تا بشکند دیوار من

چیزی نگفتن بهتر از تکرار طوطی وار من

بی جستجو ایمان ما از جنس عادت می شود

حتی عبادت بی عمل وهم سعادت می شود

با عشق آنسوی خطر جائی برای ترس نیست

در انتهای موعظه دیگر مجال درس نیست

کافر اگر عاشق شود بی پرده مومن می شود

چیزی شبیه معجزه با عشق ممکن می شود

....



تاريخ : سه شنبه پانزدهم بهمن 1392 | 4:53 PM | نویسنده : مریم عمروانی |

از بین مسائل که در رشتیمان هست همیشه "سانسور" برایم جذابیت داشته است

شاید در نگاه بعضی از افراد مسئله سانسور، مسئله خاصی نباشد و این اعتقاد وجود داشته باشد که بعضی با آن موافق و عده ای دیگر مخالفند و این موافقت و مخالفت چندان هم تاثیری در روند مجموعه سازی نخواهد داشت البته شاید این عدم تاثیر تا حدودی درست باشد زیرا بنظر من امر مجموعه سازی کتابخانه ها روتین شده است و کتابداران بیشتر با توجه به بودجه و سایر مواردی که خود شما بهتر میدانید اقدام به مجموعه سازی می کنند البته رعایت اصول مجموعه سازی امری ست ضروری اما نظر من این است که کتابداران درگیر روحیه ای اداری و روتین و سلسله مراتبی شده اند و کمتر در پی برانگیختن خوانندگان و کاربران به مطالعه هستند بنظر من زمانی مطالعه بین افراد جذابیت خواهد  داشت که آنها بدانند، می توانند گره های ذهنی خود با آن باز نمایند بعنوان مثال  عقاید مغایر و مخالف با فرهنگمان نه تنها بد نیست بلکه باعث می شود ما مطالعاتمان را در این زمینه بیشتر نماییم و دست به یادگیری و کسب اطلاعات بیشتر بزنیم ؛ شاید دکتر رائفی پور را بشناسید در سخنرانی که از ایشان شنیدم این نکته را بیان کرده اند که در قران به این آیه برمیخوریم که خداوند قرآن را در شش روز آفرید و خسته نشد، کسی که قران را بخواند میگوید مگه کسی گفته خدا خسته شد این یعنی چه!!! و ما تا تورات را نخوانیم متوجه ی این مطلب نخواهیم شد؛در کتابهای تحریفی آنان این چنین آمده که خداوند زمین و آسمانها را در شش روز آفرید سپس روز بعد را استراحت کرد و این چنین قرآن به زیبایی این گره را بازگشایی میکند...

مطالعه کردن فعالیت ذهنی است که نیاز به ایجاد گره و برانگیختن دارد...

سپاس




تاريخ : پنجشنبه دهم بهمن 1392 | 9:54 PM | نویسنده : مریم عمروانی |
نیم روز امروز ینی 7 بهمن 92 به کتابخونه رفتم ترجیح دادم بجای سالن مطالعه در قسمت لابی یا در قسمت ورودی کتابخونه بنشینم !! کمی در فکر فرو رفتم و بعدش کتاب مطبوع رو باز کردم ولی خیلی به کندی پیش می رفتم و بیشتر در فکر بودم ... بعد از مدت کوتاهی کتابو روی صندلی کناری گذاشتم و بیخیالش شدمو سرم که انگار روی تنم سنگینی میکرد  بدش نمیومد ی تکیه گاهی داشته باشه سرمو گذاشتم رو صندلی و ای دل غافل به خواب رفتم چن محل رفت و آمد بود صرفا میخواستم دقایقی چشمانمو روی هم بزارم اما خوابم برد تو گیر و دار خواب بود که شنیدم یکی داره منو صدا میکنه اولش فک کردم دارم خواب می بینم ولی یبار دیگه صدا رو شنیدم سریع از خواب پریدم و دیدم کتابدار محترم با ی چهره خندان و متعحب به من گفت بلند شو برو نماز خونه استراحت کن  خخخخخخخ منم حالا هی انقلتو انکار که نه بابا خوابم نمیاد اما ایشون منو به نماز خونه ارجاع دادند و من هم  بالاخره رضایت دادم به نماز خونه رفتم و دیدم ماشالاه از سالن مطالعه شلوغ تره من که از این ماجرا خواب از سرم پریده بود مطالعه رو از سر گرفتم و گاهی زیر چشمی شیطنت دوستان ما رو به خنده هم وا می داشت و ...
و این کتابدارانه متفاوتی از یک کتابدار بود..

خلاصه کتابداره عزیز متشکرم ...!!






تاريخ : دوشنبه هفتم بهمن 1392 | 9:50 PM | نویسنده : مریم عمروانی |
img11204879.jpg



تاريخ : جمعه بیستم دی 1392 | 10:59 PM | نویسنده : مریم عمروانی |
http://upload7.ir/imgs/2014-01/50912446662950083603.jpg



تاريخ : دوشنبه شانزدهم دی 1392 | 8:30 PM | نویسنده : مریم عمروانی |

اگر بعضی افراد از مسئولیت ها  و سمت های رنگارنگی که در اختیار دارند دل بکنند و حداقل به یکی بسنده کنندجوانهای بیشتری برسرکار می رفتند. نمی توانم غرور و خودخواهی بعضی از آدمها را تحمل کنم و بدتر از همه اینکه بر کرسیه ریاست و مقام هم تکیه زده باشند و آنوقت نتوانی حرفت را رک و راست به آنها بگویی و متوجه اش کنی که این سمتها،این پشت میز نشینی ها، روزی تمام می شود. کاش  می دانستند که با این شرط و شروط های بنی اسرائیی که گاهی ادم خنده اش میگیرد از شنیدنشان استعداد و شور و تلاش چند جوان را ازبین می برند.

کاش این را با خود متذکر میشدند که کار جوهره ی آدمی است نه وسیله ای برای ترفیع درجه ترفیع مقام و ترفیع ثروت ... یادت باشد که باید پاسخ جوانان زیادی را بدهی تو که در چندین پست برای خودت جا باز کرده ای ..



تاريخ : پنجشنبه دوازدهم دی 1392 | 12:28 PM | نویسنده : مریم عمروانی |
74825056421008956867.jpg



تاريخ : جمعه بیست و دوم آذر 1392 | 10:58 PM | نویسنده : مریم عمروانی |
16082012217.jpg

سلام

یادش بخیر ...

تصویری  که سمت راست کیک مشاهده میکنید، قرار بود تصویر کلاه فراغ التحصیلی باشه!!!

ولی همانطور که مشاهده می کنید قناد محترم و طراح کیک فارغ التحصیلی هشتادو هشتی ها تصویر کلاه سنتی شهر خودش مهدیشهر رو، روی کیک زبون بسته ی ما حک کرده خخخخخخ

بابا می گفتی ما خودمون copy-past رو بهت یاد میدادیم!! ((:

باریکلاه تعصبت زیباست سنت های شهرتو حفظ کن

کلا هشتادو هشتی بدون حاشیه و سوتی که هشتادوهشتی نمیشه ..!!!

چیزی نمی تونم بگم جز اینکه بگم یادش بخیر...







تاريخ : یکشنبه هفدهم آذر 1392 | 8:23 PM | نویسنده : مریم عمروانی |
فکر نمی کردم انقد زود تموم بشی "بهترین دوران من"

o529_DSC01305.jpg



تاريخ : چهارشنبه هفدهم مهر 1392 | 9:28 AM | نویسنده : مریم عمروانی |
نوسا بوک

تابستان 92

از راست به چپ

دوست عزیز و دوست داشتنیه خودم هم اتاقی ای که تجربه ی دیگری مثل او نداشتم لیلا کریمی

رفیق شفیق که خییییییییییییلی دوسش دارم لیلا دلیخون

سحر فیضی کل کلا یادم نمی ره ی بارم برای ی درس باهم همگروهی بودیم چقد حرص خوردی سحر واقعا دوست داشتنی هستی می خوامت

آقایان اشتری و ناظری شخص ثالث رو نمی دونم ولی از اینکه افتخار دادین و با ما عکس گرفتین سپاسگزارم

دوستان در هاله ای از ابهام هستن خخخخخخخخخخ دوربین تنظیم نبوده

از اینکه برای لحظاتی دوباره در کنار هم بودیم خیلی خوشحااااال شدم

دوستتان دارم

j372_Photo0063.jpg



تاريخ : دوشنبه یکم مهر 1392 | 8:19 AM | نویسنده : مریم عمروانی |

*کتاب باید هلو باشد*

کتاب باید هلو باشد را از استاد معرفت امانت گرفتم، کتاب مختصر و جالبی بود راستش نصفشو خوندم و چون مدت زیادی گذشته بود که امانت گرفته بودم، بردم و به استاد تحویل دادم؛ چقد دلم می خواست استاد بگن این کتاب برا خودت باشه، ی کتاب از استاد کتابداری هدیه گرفتن برام جالب بود ....

یادش بخیر چقدر خدا خدا کردم و دلمو صابون زدم گفتم وقتی که ببرم شاید استاد بگن این کتاب برا خودتون من چندتا از این کتاب دارم واقعا استاد چندتا کتاب باید هلو باشد داشت اما ذهی خیال باطل، خب همیشه اونجور که آدم فک می کنه نمیشه... ولی کتاب نصفه موند چون با خودم قرار گذاشته بودم بقیشو هر وقت کتاب برا خودم شد بخوونم  !!! دست از پا درازتر با خودم غرغر میکردم و میگفت کاش کامل خونده بودمش،خب دانشجو نباید سیب زمینی باشد باید کامل میخوندمش (:




تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392 | 2:37 PM | نویسنده : مریم عمروانی |

این بار که به دیدن آقاجون رفتم دوباره خاطرات زیبا و شیرینش را برایمان بازگو کرد. بدون اینکه متوجه شود صدایش را ضبط می کردم چقد شیرین و جذاب سخن میگوید مثل یک راوی، راوی که روایت زندگیش رویایی است! از خاطرات مدرسه اش می گوید و ما را تقریبا به 50 سال پیش می برد. میگفت شما بچه ها پادشاهی میکنید... ؛ آقاجون می گفت اون زمان که مدرسه می رفتیم  حدودا ده روز به مدرسه نرفتم البته خانواده فکر می کردن من مدرسه می رم اما با دوستام جم میشدیم و می رفتیم به خوشه چینی! تا اینکه معلممون یه فراشی رو فرستاد خونه و گزارش مارو داد و به مادر خدا بیامرزم گفت پسرت ده روزه مدرسه نیومده اون روز وقتی از خوشه چینی اومدم مامادر خدابیامرزمم بهم گفت فلان فلان شده کجا بودی؟ منم گفتم مدرسه بودم، گفت مدرسه بودی دیگه باشه یک مدرسه ای بهت نشون بدم ؛ ای دل غافل به فراش مدرسمون گفته بود به معلم بگو که تنبیهش کنه خلاصه ما به مدرسه رفتیم و همه ی اون ده نفر رو به صف کردن و یکی یکی فلک کردن اونم با ترکه ی انار آقاجون می گفت چنان با شدت به دستم ترکه زد که از پشت دستم خون زد بیرون ...اون روز با اوقات تلخی اومدم خونه و " دستمال کتاب " رو ی گوشه ای پرت کردم و گفتم من دیگه درس نمی خونم !! مادر خدابیامرزم که هاج و واج مونده بود گفت چی شده آخه، گفتم وقتی میگی تنبهش کنید بفرما اینم تنبه دستامو ببین ، مادر خدابیامرزم که خیلی ناراحت شده بود فردا اومد مدرسه و به معلم گفت اینه رسمش، من گفتم اینجوری تنبه کنید اینه رسمه مسلمونی، معلممون که ماشالاه هیبتی داشت برا خودش گفت ابجی خودت گفتی تنبیهش کن .......

آقاجون میگفت همیشه دیکته تجدید میشدم ولی حسابم خوب بود (:

واژه های گوش نواز :

فراش

دستمال کتاب

فلک

ترکه

حساب و ...



تاريخ : دوشنبه هجدهم شهریور 1392 | 8:2 PM | نویسنده : مریم عمروانی |
photo2796.jpg



تاريخ : سه شنبه پنجم شهریور 1392 | 7:57 AM | نویسنده : مریم عمروانی |
"خالی می بنده " 
 ادبیات مخصوص مریم عمروانی- دانشجوی شاد و همیشه خندان ورودی 88 سمنان
مدت ها بود ادبیات مخصوص خانم عمروانی را نشنیده بودم . یک لحظه یاد لحن صحبت تان سر کلاس ها افتادم. اون موقع نمیدونستم باید چطور پاسخ داد . از طرفی نیم کره سمت راستم با شما حس کاملا راحتی داشتم .  از طرفی نیم کره سمت چپ مغزم میگفت یادتان دهم که کلاس و دانشگاه یک ادبیات خاص دارد . این ادبیات در مجامع علمی منسوخه ... اما باز هم نیمه اول مغزم راهنماییم میکرد که سخت نگیر... 

یادش بخیر ... نمیدانم چرا الان این ها یادم آمد....

این متن از ایمیل وارده، برایم ارزشمند است (:




تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392 | 0:1 AM | نویسنده : مریم عمروانی |

خوابگاه فضیلت، آقای امین، شب امتحان ریاضی، من و سمانه و شقایق، آب بازی، سر خوردنه من در سالن، درس خوندن بچه ها تو حموم، راه پله ها و سالن، حضور و غیابه شبانه، خاطره های تمام نشدنی سمانه، مدیریت ام البنین، پوستر کاکا روی دیوار کنار تخته زهرا خخخ، راس ساعت 8، صدای میگرفونی که اگه داخل سالن بودی برق از چشات می پرید، تخته منحصر به فرد من، نوبتی جارو زدنا، سوسک، آخر هفته ها، پارک آبشار، آخرین روز اولین سال دانشگاه و شهمیرزادو بستنی و قهوه خونه و هنرنمایی بچه ها و بازهم امین ....، پرسیدن نام رشته از من و سوگند توسط ی رهگذر، پاسخ ما : lis خخخ وسکوت معنادار رهگذر، زیرلب خندیدن هایمان، مهمونی رفتن به اتاق هم، شب بی نظیررررررررررر امتحان مجموعه سازی ترم اول، و .......

واکنون آب ها از آسیا افتاده است...!


ودیگر هیچ...

 تابعد شباتون یلدایی



تاريخ : سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392 | 10:55 PM | نویسنده : مریم عمروانی |
یکی از فانتزیام اینه که کتابخونه هدهد راه بندازم

البته من اسمشو می ذارم سیمرغ!!

کتابدار و کتابخونه آنلاین به سبک خودم !!

وااااااااااااااااااااای چقد دوس دارم این کار بشه

برم به دهکده ها و ی عالمه بچه دورم جم بشنو از ذوقشون منم ذوق زده بشم و بشینیم باهم کتاب بخوونیم

بعد برم به کشاورزه زحمت کش و خسته که داره از سر زمین بر می گرده ی کتاب بدمو اونم بهم بگه برو عمو دلت خوشه خسته و کوفته دارم برمیگردم توام وقت گیر آوردی بعد من ی لبخند بزنمو بگم نمیخواین بابتش پول بپردازین امانت باشه پیشتون اونم بگه حالا بده ببینم چی نوشته توش

بعدش از فرداش مشتری ثابت کتابخونه سیمرغ بشو ....

ینی میشه خخخخخخ

x6516_.jpg



تاريخ : جمعه یازدهم مرداد 1392 | 0:38 AM | نویسنده : مریم عمروانی |

بی تامل!!!

استاد عشق صفحه 115/116 اینشتین خطاب به پروفسور حسابی در صد "پیشرفتی"، که ما در سال بر اساس "اعتماد" به دست می آوریم، قابل مقایسه به خطایی که ممکن است اتفاق بیفتد، نیست.

این شخص و این جمله برای سالهای دور است سالهایی که در آن تکنولوژِی و علم و اندیشه آدم ها به پیشرفت امروزی نرسیده بود اما ....

نمی دانم چرا کارگاه کتابداری ما همیشه درش قفل بود!!

و چرا جز استاد کلیدش را به کسی نمی دادند!!

زمان هایی که دانشجویان می توانستند در کارگاه سپری کنند و از نظر حرفه ای بیشتر پیشرفت کنند در وب و وبگردی می گذشت بماند...

نام رشته را تغییر میدهیم از کتابداری به علم اطلاعات و دانش شناسی ولی در واقع هنوز کتابداریم و هنوز همچون نگهبانی کتابها را نگه می داریم...

امضا گرفتن و رایزنی کردن برای استفاده ی یک ساعته از کتابهای کارگاه آن هم برای امتحانی که پیش رو داشتیم را فراموش نمی کنم واقعا برای این کارشان چه توجیحی دارند؟؟؟

باشد که کتابدار باشیم

تمام



تاريخ : سه شنبه یکم مرداد 1392 | 6:51 PM | نویسنده : مریم عمروانی |
آخرین زمستان دانشجویی

زمستان 91

شهمیرزاد

تو این تابستون گرم دیدن این عکس زمستونی می چسبه




e2346_Photo9013.jpg




تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392 | 12:9 PM | نویسنده : مریم عمروانی |
سلام

دوشنبه

24/تیر/92

منمو ،سکوتو ،صدای جیرجیرکی که تازگیا مهمون ما شده!!!

"آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام "...

تو شبای کویری  میشه رفت ستاره چینی اونم چه ستاره هایی بعضیاشون چشمک میزنن گویی تو دلشون نگفته

های زیادیه و یه همدم میخوان!!

انگار این جیرجیرکه بی قراره کسی شده و مدام صداش میکنه!

هی ی ی ی ی ی چه شبه آرومیه

شبه همگیتون خووووووووووووش !!!







تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392 | 0:44 AM | نویسنده : مریم عمروانی |
سلام به دوستان عزیز

دامغان

دانشگاه دامغان

تابستان 91

کاروزی آخر

میز امانت یکی از بخش های مورد علاقه من است، حتی کمکی ساده نظیر در اختیار قرار دادن کتاب مورد نظر به کاربر برایم بسیار خوشایند است. تعامل و ارتباط با مراجعین پاسخگویی به پرسش های جالب و بعضا پیش پا افتاده و در کل راه انداختن کارشان را بسیار دوست دارم و وقتی می بینم به منبع و پاسخ سوال مورد نظرشان دست می یابند خیلی خوشحال می شوم . اما .... می بینیم که این بخش معمولا فاقد کتابدار متخصص بوده و کم اهمیت تر می نماید و افراد غیر متخصص و دارای رشته های غیر مرتبط در این بخش زیادند بگذریم جای تعجب ندارد !!

 باشد که کتابدار باشیم

سپاس



c2553_DSC01904.jpg



تاريخ : پنجشنبه سیزدهم تیر 1392 | 9:40 PM | نویسنده : مریم عمروانی |
اینجا دامغان

قلیچه (قله چه)

 جای تمامی دوستان عزیزم سبزززززززز 


                       


                               a8485_.jpg  

                               o215_.jpg



تاريخ : دوشنبه بیستم خرداد 1392 | 9:51 AM | نویسنده : مریم عمروانی |


                                      b8897_.jpg

                                     j3472_.jpg



تاريخ : دوشنبه سیزدهم خرداد 1392 | 5:40 PM | نویسنده : مریم عمروانی |
سلام

این غذای سنتی شهر ماست...

اسمش "نرگسی" هستش!!!

دوستان عزیزمو دعوت میکنم تا تشریف بیارن به شهر من تا هم با غذاهای سنتی در خدمتشون باشیم

هم در پایتخت سابق ایران!! یه چرخی بزنن.. خالی از لطف نیست...


l7193_.jpg



تاريخ : جمعه دهم خرداد 1392 | 2:55 PM | نویسنده : مریم عمروانی |




"خاطره ها" را رشوه می دهم به روز هایم تا از بی تو بودن صدایشان در نیاید!!!



تاريخ : چهارشنبه هشتم خرداد 1392 | 7:13 PM | نویسنده : مریم عمروانی |
دوتا از هم اتاقی های عزیزم

یادش بخیر، چه خاطراتی رقم زدیم ((:

این عکس فکر می کنم برای پارساله اره خرداد 91

دقیقا 4 سال باهم، هم خوابگاهی بودیم و زندگی کردیم ..... هی چقد زود گذشت!!

k955_Photo3385.jpg



تاريخ : جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392 | 12:33 PM | نویسنده : مریم عمروانی |
سلام

تقدیم به دوستان عزززززززززززززیزم که ازدواج کردن همکلاسی های عزیزم، هشتادو هشتی ها.....

امبـــــــــدوارم خوشبخت بشین

یار مبارک بادا ایشالا مبارک بادا ((:



تاريخ : سه شنبه دهم اردیبهشت 1392 | 8:59 AM | نویسنده : مریم عمروانی |
سال 88، سال ورود ما به دانشگاه بود اون سال 13 اردیبهشت روز معلم بود و تولد استاد معرفت هم 14 اردیبهشت بود یادش بخیر اون روزا ی استاد بودو دو تا ورودی کتابداری البته بجز پنج شنبه ها که با استاد پاکدامن و اصنافی کلاس داشتیم یادش بخیر چه روزایی بود....

با بچه های کلاس تصمیم گرفتیم برای استاد معرفت هم به مناسبت روز معلم هم تولدشون جشن و بزرگداشت بگیریم. هیچوقت یادم نمیره اون روزارو. مشورتای توی خوابگاه، هزینه جمع کردن، نظرای رنگاوارنگ بچه ها و اختلاتاشون باهم،... عالمی بود واسه خودش

پیش خودمون فکر میکردیم برای استاد چی هدیه ای در نظر بگیریم که مناسب باشه خب چیزی مناسبتر از کتاب به فکرمون نرسید!  بالاخره "کتاب مثنوی معنوی" را برای استاد عزیزمان ابتیاع کردیم...

تو خوابگاه بودیم بچه ها مشغول اماده شدن برای رفتن به کلاس، من مشغول نوشتن ی یادبود تو صفحه اول کتاب بودم چشتون روزه بد نبینه یکی از بچه ها اتوی عتیقه ما که برای عهد ناصر الدین شاه بود برداشت و  میخواست مقنعشو اتو بزنه که چن اتو خیلی مدرن بود چند قطره اب ریخت رو همون صفحه اول منو میگی چنان فریادی سر این بنده خدا کشیدم که .... (:

حالا ی ساعت مونده که کلاس شروع بشه کتاب هم به این وضع درامده خدایا چیکار کنیم...

بالاخره یکی از دوستان هوشمند گفت این صفحه رو جدا کنیم؛ بابا نمی شه که جاش می مونه و بد میشه و کلی غرغر و درگیری و تا اینکه بالاخره به این نتیجه رسیدم که این صفحه رو جدا کنیم .... ((:

یادش بخیر من و فرزانه جانمحمدی رفتیم برای خرید شیرینی از میدون شهدا تا امام این سربالایی و گز کردیم و نفس زنان رسیدیم به قنادی چقد حساسیت داشتیم برای خرید شیرینی ((:

بالاخره رفتیم دانشکده من و سوگند رفتیم تو دفتر انجمن تا کتاب و کادو کنیم سوگند سریع رفت از تو حیاط یک گل رز نااااااااااااز چید اونم زدیم روی کتاب ..

تو ابدار خونه من و سوگند شربتارو رخیتیم تو پارچ و هرچی دنبال قاشق گشتیم سایز بزرگ نبودو نزارید بگم که شربتو با دست هم زدیم ((: و اقای وردی پناه بود که های های خندید...

یادش بخیر کارگاه حکمه صرافی رو داشت قفلش میکردن و بجز استاد کلیدو به کسی نمی دادن ، بابا اقای میرعماد شما ی کاری کن بابا میخوایم استادو سورپرایز کنیم نمیشه که خودشون کلیدو بیارن خلاصه با رایزنی کلیدو گرفتیم و رفتیم تو کارگاه با آقای میرعماد باهم لیوانا رو چیدیم تو سینی چقد خندیدیم (:

بچه ها با سرویس رسیدن و تو حیاط بودن بابا بچه بیاین دیگه الان استاد میادش . من و سوگند سالن پایین بودیم و کیشیک میدادیم که ی موقع استاد نره تو کلاس ... استاد از اتاقشون اومدن بیرون بابا سوگند برو ی چیز به استاد بگو تا بچه ها برسن سوگند: خب چیکار کنم؟ استاد رسید سالن بالا نزدیکای کلاس 2 قلبه من تالاپ تولوپ میزد

سوگند رفت ی سوالایی از استاد پرسید فک کنم استاد خودشون متوجه شدن این سوالا الکیه (:  بالاخره بچه ها رفتن تو کلاس و استاد تشریف اوردن ..

یادمه برقارو خاموش کردیم یکی جلوی در وایستاده بود استاد اومدن داخل کلاس برقارو روشن کرد..من این صحنه رو دیدم رفتم بیرون کلاس اینقدر خندیدم ((:

خلاصه استاد اومدن و بچه ها به احترامشون بلند شدن و دست زدن یادش بخیر ...

اون روز کل کلاسو برای قدر دانی به استاد اختصاص دادیم ...

و جریان کتاب هم به استاد گفتیم و کاغذی که جدا کردیم هم یادگاری بهشون تقدیم کردیم ..

استاد مثل همیشه متین و مهربان تشکر کردن و گفتن لازم نبود این صفحه را جدا کنید جالبه استاد این کتاب رو خودشون داشتند ...

خاطره گویی هاهم جالب بود

بعدشم عکس یادگاری انداختیم که برای همیشه این لحظات جاوید بمونه


7/اردیبهشت /88 رو هیچ وقت فراموش نمی کنم....





تاريخ : شنبه هفتم اردیبهشت 1392 | 9:5 PM | نویسنده : مریم عمروانی |
6/خرداد/90

هتل دربند . مهدیشهر...

همراه با دوتا از اساتیده عزیزمون...

یادش بخیر

h989_photo1043.jpg



تاريخ : شنبه سی و یکم فروردین 1392 | 10:8 PM | نویسنده : مریم عمروانی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.